نميدانم
نمیدانم چه مي خواهند كه ميگردند و ميكوبند و ويران ميكنند
به پاي خواهش و خواهش
هزاران كودك نورسته را سر ميزنند و
مادران را بر مزار عاطفه دلخون و گريان مي كنند
به آن گوشه نظر افكن
كه طفلي خسته و رنجور
به ديواري كه خود طاقت نميآرد نسيمي را
غريبانه سر حسرت نهاده
بر دو پايش تاول آن بوسههاي خاك پر خواريست
كه بي پروا به اين جسم نحيف لب ميگذارد
نميدانم
نميدانم چرا هر آدمي افسرده
اما اين كسان را صحنههاي اينچنين غمناك خندان میکند!
نمیدانم
نميدانم پرستوهاي عاشق را چگونه سالها و سالها
زنجير و دربند واسير درد وهجران ميكنند
نميدانم غم ودرد و جدائي را به جاي شادي وآسودگي
تا به كي بر خانههاي شب زده اجبار و مهمان ميكنند
نمیدانم
نميدانم چرا گل را درون چالهاي مدفون و عشق را بر صليب توطئه مصلوب
و حتي خنده را در شيشه حسرت پنهان ميكنند
نمیدانم
نمي دانم چه مي خواهند كه تيغ، برگرمي رخساره سرخ بهاران ميكشند و
باز سرما را ميان مردمان تيره روز شهر مهمان ميكنند
نميدانم ولي در انتظارم تا بدانم ظلم تا كي بر قرار و
عدل تا كي زير خروار زمان مدفون خواهد ماند و
تا كي آسمان کشورم را خالي از عطر بهاران ميكنند
خرداد ۸۳
با احترام به تمام آزادی خواهان جهان و کشورم ایران
سوختنم را چه باک
میدانم که میایی
تا گلستان کنی خانه ام را
تا رام شوند این شعله های سرکش
با دستهای پیام آورت
که خدا یک بار دیگر هم
خواهد فرستاد ابراهیمش را
تا گلستان کند
تمام اندوه مرا!
رویا
گره بر گره
میبافم آرزوهایم را
با سرانگشتان عشق
گره بر گره
مینشانم
هزار آه خفته را
بر تسبیح چشمانت
گره در گره
اشک میشوم
تا نرم شود رشته های دوری
مبادا آزرده کند جسم نازکت را
وقتی بر بستر رویاهایم آرمیده ای
رویا
گیسوانم
گره خورده اند به دستهایت
و تو
میکشانی مرا
بر سنگلاخ تباهی
تا فرسوده شود پیرهن نجابت
بر جسم تبدارم...!
خرداد ۸۷
سقف آرزوهایم که بلند میشود
حسرت میخورم بر کوتاهیم
که نه با افسوس جبران میشود
نه با چهار پایه ای زیر پاهایم
"شقایق" هایم را پر پر میکنم
برگ به برگ
آه که میکشم
زمزمه میشود...
افسوس که تا انتها "زندگی باید کرد".
مهر ۸۷
دلم میسوزد
بر چشمهای خیس از حسرت پنجره های قطار
در ایستگاه فردا
چانه لرزان من
آغوش خالی تو
و بوسه دستهایمان بر هم
برای بار آخر
چمدانهایت به پایم افتاده اند
و فریاد سوزنبان
که "فرصتی نمانده"
رویاهیچ مبارک بادی
اینچنین مبارک نکرد
شبهایم را
که تو با بوسه هایت
ستاره بارانم کردی
آه ای آیینه زیبای جوانیم
در تو مینگرم
دختری را
به رنگ چشمهایت
سبز از حضور تو
شناور در حوض فیروزه
به انتظار نامه ای تا
شاید روزی زنده کند
نوجوانی مرده اش را
رقصان بر بام ستاره ها...
پ ن۱: بو میکشم رد دستهایت را
تا سرخی شقایق
تولدم با تو مبارک شد نازنینم.
در گرگ و میش به انتها رسیدن
آنجا که آسمان خیالم سردی تلخ زمینی شدن را لمس کرد
در لحظه ای که تقلاهایم
بسان جدال یک محتضر با مرگ بود
صدایم کردی
با ملکوتی ترین نوای زندگی
و من آرام آرام تهی شدم
تا در دستهای نوازشگر تو
دوباره جوانه زدن را تجربه کنم
تویی که طعم سیب میدهی
و چشمهایت رقص گندمزار در بهار است
من فرزند آدمم و بسان او
میان بهشت و تو
تو را برگزیدم
نازنینم !
در میان دستهایت
آنچنان شکفته ام
که از یاد برده ام زمستانی در پیش است
در میان چشمهایت
انچنان سبز شده ام
که هراسی نیست حتی اگر نباشی
که با منی تا همیشه
سهم من از بهشت
ای نابترین ترانه من
که روزی هزار بار میسرایمت
و باز شباهنگام
هزار غزل میجوشد از انگشتان بیتابم که ترا بهانه میگیرند
ای زیباترین پاداش صبوریم
که هر روز هزار بار متولد میشوم
در گندمزار چشمانت
نسیم نوازشگر دستهایت
و در زلالی تبسم مهربانت
ای که دستهایت عطر یاس میدهد
سهم من از بهشت
یک لحظه از آغوش توست
نازنینم!
برای یک روز
مهمان آینه میشوم
خفته در آغوش مهتاب
برای یک روز
سبز از بارش نگاهت
به رنگ چشمهایت قد میکشم
و بعد از آن
خواهم مرد
بی تمنای هیچ آرزویی
بهشت نمیخواهم
همان تکه از بازوانت مرا بس است
و سرسبزی چشمانی که مرا آشتی داده
با طراوت عشق
با شکوه باران
و هر بار که مست میشوم از حضورت
سوال میکنم
چگونه شد
که منم
و دنیایی که به بهشتش نمیدهم
طراوت حضور مهر و آفتاب
سرسبزی هزاران بهشت ناب
پیشکش چشمهای مهربانت
نازنینم
سهم من نیست به جز عطر غرور
غیر بوییدن یاسی در خواب
یا تبسم زدنی محو و خموش
به نگاهی که بیافتاده به آب
پشت این پنجره های بی نور
دیدن قطره آبی، دریاست
یا در این وحشت تلخ و تاریک
یک ترنم ز صدایت غوغاست
طمع خنده ندارم هرگز
به نسیمی دل من میلرزد
در ره جرعه ای از جام وصال
اگر از جان گذرم می ارزد
رویا
حوالی شب
ترا دیدم
با فانوس ماه
به ملاقاتم آمدی
و مرا بردی
تا آغوش شب
نرسیده به صبح رفتی
تا این پوسته خالی
باور کند
تباهیش را
بی جادوی مهتاب
رویا
۸۷/۳/۲۲
تقدیم به نازنینم ....