سهم من نیست به جز عطر غرور
غیر بوییدن یاسی در خواب
یا تبسم زدنی محو و خموش
به نگاهی که بیافتاده به آب
پشت این پنجره های بی نور
دیدن قطره آبی دریاست
یا در این وحشت تلخ و تاریک
یک ترنم ز صدایت غوغاس
طمع خنده ندارم هرگز
به نسیمی دل من میلرزد
در ره جرعه ای از جام وصال
اگر از جان گذرم می ارزد
رویا
حوالی شب
ترا دیدم
با فانوس ماه
به ملاقاتم آمدی
و مرا بردی
تا آغوش شب
نرسیده به صبح رفتی
تا این پوسته خالی
باور کند
تباهیش را
بی جادوی مهتاب
رویا
۸۷/۳/۲۲
تقدیم به نازنینم ....
باید لبخند بخرم
و یک صندوقچه آهنی برای اشکهایم
...
تا عروسک شدن چقدر راه مانده
که اندازه آغوش تو باشم
نازنینم؟...!
کابوسم را
دخیل بسته ام به دستان مهتاب
شاید به حکم زن بودنم
تعبیر شد
و توآمدی
آهسته تر
کمی آرامتر قدم بردار
تا چهار راه جدایی راهی نمانده
آخرین تکه غرورم را نگه دار و بگذار
تا من بگویم
"سُک سُک"
رویا
روزگاری پیش از این
سرزمینی بود آزاد و رها
وسعتش تا بینهایت تا بهشت
گوشه ای از دشت و فردوس خدا
فخر تاریخ و تمدن فجر عشق
هر نفس سرشار از عطر غرور
زندگی لبخند و نور و شوق وشور
مردمی آزاده و غرق سرور
روزگاری پیش از این
صحبت از کشتار انسانها نبود
جنگ فردا و غم نان روز و شب
همدم هر پیر و هر برنا نبود
روزگاری پیش از این
یک خدا بود و به نام او کسی
دست خود بر خون همنوعان خود رنگین نکرد
حرمتی هم داشت اشک مادران
کس گناه خود بدان سنگین نکرد
جملگی با هم برادر میشدند
با خدایی واحد و راهی جدا
کافر و مومن همه مخلوق او
نام او بر لب ولیکن بی صدا
روزگاری پیش از این
جان بهایی داشت نزد دیگران
اشک حسرت بر رخی باران نبود
مهربانتر بود حتی آسمان
روزگار ما کنون
نسلی از جنس "من" است و بی هدف
گیج و حیران گه فراز و گه فرود
گمشده لرزان و رو بر هر طرف
روزگاری بعد از این
نسل فردا آید و حیران شود
گر بداند آنچه با خود کرده ایم
تا ابد بر حال ما گریان شود
ما رسیدیم تا ثریا تا به ماه
بیکران آسمان در دست ما
پای ما زنجیر در قعر زمین
سرنوشتی تلخ و عمری بی بها
با شنیدن خبر دستگیری مادر یکی از دوستانم و شش نفر دیگر در نیمه شب و محکوم شدنشان به اعدام تنها به جرم داشتن یک عقیده قلبی و البته غیر سیاسی یک جمله در ذهنم درخشید "قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین"
این پست تقدیم به عزیزانی که...
پست تاثیر گذار دلنوای نازنینم در وبلاگ نوای طولانی نیزار تاثیری عمیق بر احساسم گذاشت. سفری کوتاه با کلمات زیبایش به سرزمین بی کسیها... جایی که پناهی برای درماندگان نیست.
این شعر تقدیم به قلم پرتوان نوای نازنینم و قلب مهربانش:
در سکوت کوچه های شب زده
با صدای ناله ای بیدار شو
یک غریبه بی صدا جان میدهد
در کنار خلوت خاموش تو
گوش کن این ناله های بی صدا
گوش جان میخواهد و بغض گلو
چشم خیس از اشک او در حسرت
یک دریچه رو به سوی آرزو
سهم او گم شد در این غوغای پیر
در میان آهن و دود غبار
دست او بر دامن هر عابری
میکند هر دیده ای را شرمسار
دخترک با آن نگاه پرغمش
خیره بر لبهای خندان شماست
در کفـش یک سکه سرد و سیاه
سهم او در سفره نان شماست
برگهء فالی به دستش داده اند
در دلش اما هوای خانه است
شاخه ای گل میفروشد ای دریغ!
با تمناها غرورش را شکست
در عبور از کوچه های بی کسی
کودکی هایش همه جا مانده اند
در گذار از فصل سرد انتظار
غنچه ها در خاک تنها مانده اند
رویا
پ ن: وبلاگم یکساله شد...هر چند اگر اولین وبلاگم را داشتم اکنون شش ساله بود....
با من از عشق بگو
و پر از عطر بهارانم کن
با من از عشق بگو
و پر از نم نم بارانم کن
با من از عشق بگو
و مرا لمس کنان خنده زنان
برسان تا لب صبح
تو ببر تا خود عشق
تو بمان تا دم مرگ
مرگ من آسان است...
من صبورم اما
بی تو من میمیمرم
بی تو من بوسه مرگ
از خدا میگیرم
من صبورم آری!
ولی افسوس چه سود
صبر من راه مرا از تو جدا کرد چه زود
با من از عشق بگو
با من از خنده صبح
با من از گریه شوق
با من از عشق بگو
با من از عشق بگو
۸۷/۱/۹
رویا
فتو گراف هم به روز شد
برای خواندن فالی از حافظ به ادامه مطلب بروید
به هوای تو پریدم
نه ترا یافتم
نه دستهای مهربانی که گفته بودی پناهم میشوند
و تو
یک قدم مانده به بهار رفتی
تا ثابت کنی
هرگز بهار زندگیم نخواهی شد
نوبرانه بهارم به تو همه زندگیم بود
و بهارانه تو به من یک بغل دلتنگی
عیدی نداده ات را کنار تمام عهد های فراموش شده ات میگذارم
تقسیم عادلانه ایست!
دلتنگی از آن من / زندگی برای تو
بهارت به رنگ چشمهایت نازنینم!
رویا
بهار در راه است. بهترین هدیه نوروزی روزگار رو براتون آرزو میکنم. دلتون بهاری٬ بهارتون سبز٬ روزگارتون شیرین٬ ایام همیشه به کام.
نوروزتان مبارک...
با چند عکس هم در فتو گراف به روزم
این وبلاگ قرار بود تا مدتی تعطیل بماند اما یک جمله ندای عزیزم مرا برگرداند
نوشتن از عشق نیاز به عاشق بودن ندارد
ممنونم از دوستان نازنینم که تنهایم نگذاشتند و کمکم کردند دوباره بلند شوم
یاد آن روز به خیر که زمین
آنقدر پاک بود از قدم انسانها
که هیچ پبامبری را به خود نمیپذیرفت
و دلها آنچنان سرشار
که چشمها فقط
برای شادی به اشک مینشست
لبها محراب بوسه عشق بود
نه ترک خشکیده یک دیوار
و من
فرشته کوچکی بودم در بهشت
فارغ از مرز و جدا از سرنوشت
و نه حتی
هیچ معبدی
که مرا از خدایم جدا کند
خوابهایم همه از جنس گل یاس
و تمام وجودم احساس
روزگاریست دلم
هوسش را دارد
من غریبم اینجا
همه را میبخشم به شما
دلخوشم من به همین گلبرگی
که فقط زنده کند یاد تورا
یاد چشمان تورا
یاد چشمان تورا
رویا
۸۶/۲/۲
روزگاریست که غم پیچکوار
تک درخت دل را میفشارد به چنگ
یا که احساس بلورینم را
میکند صد تکه٬ با تلنگر یا سنگ
باوری نیست مرا
در میان آتش بیگناه افتادم
منگر این خاموشی همه تن فریادم
همچو بغضی خفته
همچو قلبی خسته
زندگی پیکروار
سالیانیست که محبوس نموده است مرا
پای احساسم لنگ
حجم زندانم تنگ
شیشه عمر مرا میفشارند به سنگ
دیربازیست که کس از سر مهر
خانه قلب مرا یاد نکرد
یا که موجی به دلم نقش نبست
یا که اشکی به کویر عطشم راه نیافت
مرغ احساس نگاهی به تمنای وصالم نپرید
گر چه دیدم همه را
دل من بند امیدش نبرید
گر چه عمریست که بیهوده تمنا دارم
طلب یاری از این همهمه دنیا دارم
گر چه صد بار زمین خوردم و افتادم و خیزان ماندم
یا در این ولوله بازار ستم دیده و حیران ماندم
چشم امیدم باز..
پشت این پنجره دلتنگی
با هزاران افسوس
چشم بر بازی دنیا دارد
تا که شاید روزی دست یاری آرد
شانه طاقت من
تا چند تحمل کند و دم نزند
تا به کی رنج برد لیکن باز
حرف از بیهودگی عالم و آدم نزند
رویا